بالای قله ای یخ زده و متروک
خدايا...
آخرش پايين نيامدي
من بالا آمدم و خوابيدم تا ابديت
وقت رستاخیز
گٍله ای نمی کنم
برای دل تکه تکه شده ام ٬
اگر به من پس ندهی.
بزرگی اما...
سرهم کردن این دل شکسته
خیلی وقتت را می گیرد.
عزیزانی که ضعف مزاجی دارند این پست رو نخونن!
نمي دونم تاحالا براتون پيش اومده كه به نيت دستشويي شماره 1 يا به عبارتي يك جيش ريز و ظريف( اشک بلبل ) بريد مستراب و يهويي دستشويي شماره 2 بياد و غافلگيرتون كنه . خب من وقتي كه آلارم دستشويي شماره ۲ رو روده ام ميزنه اگه محل كارم باشم ٬ سريع يه مرخصي نيم ساعته مي گيرم و به همكارام مي سپرم كه اگه تلفنم زنگ خورد جواب بدن و خلاصه مثل رزمنده اي كه مي خواد بره خط اول جبهه ، وصيت هاي لازم رو مي كنم و يواشكي مي رم دستشويي متروكه اي كه ته حياط شركت بلا استفاده مونده و به قول بچه ها گفتني منفجر مي كنم . حالا توي اين منفجر كردن بلند بلند چرت و پرت و هذيون گفتن رو هم اضافه كنيد.
اصغر خدا لعنتت كنه پول منو خوردي...!!
ساناز اگه دستم بهت نرسه؟! با اون كيانوش مادر ج... ريختين رو هم.
مامان چرا نمي ذاري برم كوچه بازي كنم؟!.
....
نا گفته نماند كه دستشويي حياط شيلنگ نداره وفقط يه شير فلكه پيزوري و يه آفتابه توش هست و يه خورده كار كردن باهاش سخته.
يه بار ديدم شماره يك دارم . رفتم دستشويي كه توي سالن شركت بود. همين كه نشستم يهو ديدم اي دل غافل! شماره دو پاتك زد و ديگه مهلت نداد و من بيچاره يه دست روي فلاش تانك و يه دستم به شير آب و يه دست هم روي دهنم كه با خودم بلند حرف نزنم ( سه تا دست شد انگاري ؟!)
به هر زوري بود يه جوري همون اوايل رول قهوه اي رو قيچيش كردم و سريع شلوارمو كشيدم بالا تا براي بقيش يه جوري خودم برسونم به توالت پشت حياط.
وقتي رسيدم ديگه نفهميدم و چشمام سياهي رفت و دلتون نخواد جنازه بود كه دفن مي كردم .
كارم كه سرافرازانه تموم شد دست بردم آفتابه رو پر آب كنم. ديدم اي دل غافل آفتابه نيست! اي خدا حالا من چيكار كنم؟!! همينجوري هم كه نمي شه شلوارمو بپوشم ! يواشكي دولا ٬ در دستشويي رو لاشو باز كردم و حياط رو يه چشمي نگاه كردم . ديدم بعله٬ آفتابه دقيقا اونور حياط بغل گلدون هاي نزديك درب خروجيه. با خودم گفتم همينطوري مثل اين مسابقه ها كه گوني توي پاشون مي كنن و بپر بپر مسابقه مي دن جَلدي ورجه ورجه ميپرم آفتابه رو مي رم بر مي دارم و بر مي گردم. ولي اگه كسي از پنجره ساختمون مي ديد چي ؟!... مخصوصا رئيسمون كه از اتاقش يه پنچره گنده به حياط باز ميشه و دائما با تلفن پروتابل كه حرف مي زنه ٬ با يه ژست خاصي دستشو مي زنه پشت كمرشو و وايميسته و از پنجره توي حياط رو نگاه مي كنه .
واي خدا چيكار كنم ... تا شب كه نمي تونم اينجا بمونم .
دست زدم به جيبم. گوشيم همرام بود. درش ميارم و زنگ مي زنم به آقا رضا آبدارچي مون . گوشي شو برنمي داره اي خدا !! زنگ مي زنم به منشي مون و مي گم : سلام خانوم حسيني خسته نباشين وقتتون بخير آقا رضا كجاست؟!... چرا گوشيشو جواب نمي ده ؟!!
- سلام ...!آقا رضا گوشيشو احتمالا جا گذاشته . رفته چند تا اسپري خوش بو كننده بخره . دستشويي توي شركت غير قابل استفاده شده.به نظرم چاه فاضلابش پر شده و پس زده انقد كه بوي بدي ازش مياد. راستي الان كجايين؟ رئيس در به در سراغ شما رو مي گيره؟ بازرس خارجي ها رسيدن الان شركتن!!
رنگم مثل گچ ميشه... سحر جان! قربون قدت من يه جايي گير افتادم. ميشه يه زحمت كوچولويي بهت بدم؟
- چه زحمتي ؟!
- من اينجا توي دستشويي حياط ساختمون زنداني شدم! مي شه يه لحظه بياي اينجا!؟
- وا !! بايد بگيم كليد ساز بياد . من كه نمي تونم در خراب رو باز كنم !
- نه عزيز جان در مشكلي نداره! فقط جسارتا آفتابه اونور حياطه بيار برسون دست من . اينجا هيچ جوره نمي تونم آب رو به خودم برسونم و بيام بيرون . به كسي هم روم نميشه به جز تو بگم.
(صداي خنده بلند ميشه و بعد صدايي شبيه افتادن گوش از دست روي ميز)
- الو الو ؟!!.... خانوم حسيني ؟!!... سحر جان...
- حقته !... يادته چقدر دماغ و هيكلمو مسخره مي كردي و بهم مي گفتي غول درياچه ؟!.... مي دونستم يه روز كارت بهم مي افته
- سحر جون. قربونت برم . خب من دوستت دارم كه باهات شوخي مي كنم . اصلا غلط كردم خوب شد؟! تو رو خدا بيا منو نجات بده الان از كار بيكار ميشم. عزيزم خواهش مي كنم ... جبران مي كنم
- باشه ميام نجاتت مي دم ولي پنج شنبه صبحونه منو می بري اردك آبي...
- باشه حالا اون آفتابه رو وردار بيار پاهام خواب رفت...
- از كجا معلوم بعدا زير حرفت نمي زني؟!
- عزيزم اصلا موقعيت مناسبي نيست واسه شوخي . از اينجا كه نمي تونم برات كارت به كارت كنم ! آفتابه رو بيار دم در دستشويي يه تراول 50 هي مي دم شيتيل واسه اردك آبي
- خودتم باهام مي ياي ها !
- آخه عزيزم تو خودت مي دوني من شرايطم چه جوريه . با دوستت قشنگ دوتايي بريد و نوش جونتون
- ببين هر چي فكر مي كنم مي بينم بهتره آقا رضا بياد آفتابه رو برات بياره. من نمي تونم تلفن ها رو ول كنم بيام پايين
- ببخشيد غلط كردم هرچي تو بگي
- اي خدايا شكرت بالاخره آه من گرفت . آخيش دلمو انگار يخ گذاشتن...
من :![]()
سر صبحي تازه رفتي سر كار و مي خواي كركره ميزت رو بدي بالا پيامك مياد. دلت هري مي ريزه مي گي بسم الله الرحمن رحيم حتما يكي از رفقا دوباره جوون مرگ شده ! با ترس و لرز inbox گوشيتو باز مي كني ميبيني نوشته ايمپلنت و نگين دندان با نازلترين قيمت!!
چشم انتظار پيامك يك عزيزي هستي . زنگ رسيدن پيامك رو گوشيت مي زنه با ذوق و شوق می پری پيامك رو باز مي كني و مي بیني نوشته فروش انواع لباس زنانه و دخترانه ترك!
شب جمعه ست !باخودت مي گي كاش يكي زنگ بزنه واسه جمعه ببرتت الواتي پيامك مياد. با خوشحالي مي گي جونمي جون جمعه بيكار نيستم. ميبنیي اس ام اس اومده نماز جمعه با خطبه فلاني ساعت بهمان!
شب از سر كار برگشتي نشستي 21 انگشتت رو دراز كردي جلوی تلویزون٬ يهو صداي پيامك مياد . خسته اي ولي ميگي نكنه يه نفر كار مهم داشته باشه نگاه مي كني ميبيني نوشته فروش و تعميرات پرينتر ،كپي ، فكس، كامپيوتر...
عصباني ميشي و سري تكون مي دي و ناخوداگاه بلند مي گي اينا چرا دست از سر آدم بر نمي دارن!!! مي بيني زنت با يك نگاه نافذي داره نگاهت مي كنه و بعد ميگه عزيزم اگه حلقه ازدواجت رو بكني توي اون انگشت بي صحاب مرده ت ، مي فهمن متاهلي ديگه ازدست از سرت بر ميدارن. آخ اين دختراي هَبَل رو اگه گير بيارم @#$@#%#$%^^%....
شب 12 شب همچين بين خواب بيداري هستي و يواش يواش داري مست خواب مي شي . يهو گوشيت مسلسل وار براش اس ام اس مياد جوري كه 10 تا همسايه اينور و 10 تا همسايه اونور رو از خواب مي پرونه . زنت مثل كسي كه برق 220 ولت بهش وصل كرده باشن با موهاي سيخ شده روي تخت نشسته و فحش مي ده و بهت مي گه كه اينا كي هستن كه نصف شب باهات كار دارن ؟ كورمال كور مال گوشيتو بر مي داري نگاه مي كني ميبیني نوشته تور سياحتي آژانس تناسل گشت!!!
پول اين تبليغات رومخابرات همراه اول ميزنه به جيب٬ ما باید بدبختيشو بکشيم! ( كي مي تونه با مخابرات جمله بسازه ؟!!)
ديدم اگه كاري انجام ندم اول زندگيم از هم مي پاشه بعدش هم خودمم غل و زنجير مي كنن روم اتيكت ميزنن. "اين ديوانه خطرناك است لطفا دست نزنيد!"
پيگير شدم و ديدم بعله يك شماره 9990 هست كه بايد با خط همراه اول باهاش تماس گرفت و تا اون زن دیجیتالیه شروع کرد ور زدن كه " با سلام به سامانه اطلاع رساني همراه اول خوش آمديد ) صفر ، مربع رو زدم و وصل شدم به اپراتور و گفتم خانوم خواهش مي كنم ديگه واسم پيامك تبليغاتي نفرستين غلط كردم! قول ميدم ديگه بچه خوبي باشم !!
بنده خدا دلش برام سوخت و گفت كه به شماره 8999 عدد 1 رو با اس ام اس بفرست تا دو هفته ديگه درست ميشه و ديگه اس ام اس تبليغي برات نمي فرستن و اينطور بود كه ما رستگار شديم
پس براي اينكه از شر پيامك تبليغاتي راحت شين عدد 1 رو به شماره 8999 اس ام اس كنين و يه دعايي هم به جون ما بكنين.
پ ن : چقده من باحالم آخه!!!
مهم نوشت: مهدی یار رفیق صمیمیه منه و من خعلی باهاش حال می کنم و لامصب تازگی ها خیلی با کلاس شده و بلاگش ( ایلت خودمختار روانی ها ) رو فیلتر کردن. الان اینجا می نویسه.
يكي از مريدان بي انصاف را ماه ها غيبت حاصل شد . شيخ چند بار سراغ وي بگرفتندي و پرسيد "فلاني به كجاست ؟!" و شاگردان احوال وي ندانستند .عاقبت خبرش بياوردند كه آن مريد دل به شيرين عذار لولي وشي قمار ٬و دين بيع ( فروختن) كردي و چندان در عشق وي شب و روز گرفتارست و سر در خمره شهد دادي ، كه شيخ عجل مونتي را از ياد بيرون كردي. مريدان تا اين بي مروتي شنيدند بر آشفتند و لنديدند ( ناسزا٬ غر غر کردن) كه اي اُف بر او ! و گفتند : الَّذِینَ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُون
( کسانی که از نور خارج شدند و به سمت تاریکی رفتند . آنها در قعر جهنم هستند)
شيخ پيروان را به خويشتن داري خواند و گفت هيچ نگوييد عيبي يوخدي بابا !. روزگاران گذشت و مريد بي انصاف، دست در دست معشوقه در رابعه العشر ليلة شهر شتاء ( ماه چهاردم یک شب تابستانی ) به نزد شيخ آمد . مريدان تا معشوق وي بديدند كف و تايد مخلوط نمو دي
گيسوي كمند و مژگان بلند و ابروهاي كمان و لعل لب و گونه به رنگ آب رز (شراب) گلگون وچشماني چون شب كه يكي از مريدان عندالزمان با ديدنش شعر از خود در بكردندي و گفتي :
والمطـر الأسـود فی عَینِكِ تتساقـط زخات زخات
و باران سیاهی در چشمانت پایین می آید
ديگري انگشت در كام خاييدن(گاز گرفتن ) و گفتن كه ماه تمام از آسمان گويي فرود آمدي
اما شيخ علي سر بالا نگرفتي و عملي نشان ندادي و سر در قفا به سير طريقت خويش مشغول بودي. مريد و داف مربوطه جلو آمدند و مريد سلامي كردي وشيخ جوابي مختصر داد.
آن سيمين تن عقل و هوش برده با غمزه اي گفتي : يا شيخ آوازه ات بسيار شنيده ام. من هم در عرفان حلقه و سای بابا و کریشنا ودالایی لاما و طالع بیني و اکنکار به تهذب نفس مشغولم
يكي از جمع به آن ديگري گفت : ببين چنان كرامت و عرفاني دارد كه نور و ملاحت از چهره اش مي پاشد!
شيخ هيچ نگفت از جاي برخاست قطرات درشت پيشاني را با عرق چينش پاك كرد تا دستمال كمي نمدار شد و بي گدار بر صورت دختر كشيد و اهل مجلس تا صورت ميك آپ پايين ريخته دخترك را ديدند ، از ترس و فزع فرياد بزدندي و عده اي مدهوش شدند. مريد بي انصاف با ديدن ذختر صورت دستمال كشيده ، خود را پس كشيد و گفت : بالعجب! اين ميمون كيست كه در بَرم است!!
آن دختر به عزازيل بدل شده مفري پيدا كرد و گريخت...
شيخ به مريد اغفال شده گفت : اي شوخ چشم! هزاران طرح و نقش٬ بر چهره زيبا رويان بسته شده و هيچ زيبايي اتفاقي نيست. براي رويت صورت واقع دلبر يا از گرمابه برون شدن بايد ديد او را يا به وقت صلاة صبح به وقتي كه از خواب بيدار شده و هنوز جلوي آينه نرفته !!
مريدان با شنيدن اين سخن وا مصيتا سر دادند و جامه درديدن و خاك بر فرق افشان كردند. در مجلس غوغايي بر پا بود . عده اي از مريدان متاهل چابك نعلين به پا كردندي٬ تا به اندروني كاشانه خويش بروند و عيال را رصد كنند و حقيقت را كشف كنند و عده اي هيچ گاه بر نگشتند و سر به كوه بيابان تافتند و طعمه گرگان و ددان شدن را به زندگي زير يك سقف بعد از كشف حقيقت ترجيح بدادندی.
شعر شاهد این پست:
آنچنان محو تماشایش شدند
کز سران عقل, وز دلان ایمان برفت
شکر ایزد شیخِ مونتی آمدو
آن نقاب از چشم ظاهرٍ بینان برفت
شاعر : مریم علوی فر